وقتی اسم خان هفتم به میون میاد یه جورایی بنظر میرسه که همه چی حله ولی برای من کاملا برعکس بود.
خرداد هم برایم غم دارد وهم شادی غمش برای از دست دادن توست اما شادیش برای متولد شدن دخترم .
فروردین شیرین ترین ماه برایم بود اردیبهشت لرزشهایی بود ولی به آن اکتفا نمیکرد وخیلی راحت درموردش برایش تعریف میکردم چقدر به این وآن میخندیدیم ،منکه به خودم مطمئن بودم وحرفم را یکی میدانستم تاقبل از این واقعه همینجور بود مرغم یه پا داشت.
حرفایی که الان دارم مینویسم را برایش تعریف نکردم یعنی دیگه جای تعریفم نداشت وقتی همه تیرها به هدف نخورده با چه رویی وبا چه زبانی از شاهکارهایم بگویم.
هردختری برای اون شب هزارجور سوال داره ولی من که دلم جای دیگری بود اصلا حوصله حرف نداشتم با لباس مشکی وارد شدم همه ایقه سروصدا که چرا این شکلی اومدی که نگو خب منم با اینکارم ساز مخالف خودمو به صدا دراورده بودم ولی انگار هیچ گوشی به این ساز من بدهکار نبود که نبود فردای اون روز به امید دینت یاد تلخی گذشته را به رویم نیاورده ولی هردو نگران از نتیجه بودیم بلاخره کاری که انتظارش رانداشته بودم شد.قول وقرارها گذاشته ودر روز مشخص برای خرید رفته. من دیگه راهی جز برملا کردن ماجرا برای یکی از اقوام نداشتم ،رفته بودم مسجد تا ازخدا راهی بخوام وبعد از اون ماجرا رادست وپا شکسته (نمیتونسم درموردش حرف بزنم تا حرفش پیش میومد بغض راه حرف زدنو بند میاورد(خلاصه بگم تلخترین ماه در اون سال بود تلخ تلخ تلخ ) بالاخره باهم صحبت کردند وبینتیجه بود من که یک هفته از اخرشب تا خود صبح زیر پتو باش تلفنی حرف میزدم دروغ نگم حرف نبود فقط صدای شکسته شدن قلبم بود وصدای ریز گریه ) خسته شدم بریده بودم از خدا ازهمه چی دلکنده بودم در ان موقعیت قبلش قرار بود یکی از دوستان مشترک واقعیت امر رابه شکلی به گوشش برسونه که من دل نکردم ... میخوام یه حقیقتی را بگم واقعاااااااااااااااااااااااا زود ازدستش دادم زود زود نفهمیدم چگونه شد ولی هرچند اون مرد عمل بود طبق گفته هایش اما اونقدر موقعیتش تو شهرخودش شناس و به قول گفتنی دوست داشتنی بود که دلم جرات این اتفاق را به خودش نمیداد که همه چی را خراب کنم تا من به خواسته دلم برسم از خداهم کمک خواستم ،بعد این مدت هنوزم که هنوزه اورا دوست دارم برادرانه ...
ولی یه سوال اتو این مدت ذهنم را به خود مشغول کرده میخواهم اگر مطلب را روزی خواندی جوابم را بدهی اخه خیلی منتظر این پست بودم تا سوالم را بپرسم :
بعد ازاینکه عقد کردم برایم قطعه رابطه سخت بود تافرصتی پیدا میشد در تماس بودم انگار شده بود جزئی از من وکات کردن برایم نیاز به زمان داشت ومن هیچگاه دنبال زمان ان نبودم یک روز خودت برایم تعریف کردی که شوهر عمه ات از این ارتباط دونفر خبرداشته ( منظورم سال 90 تا اوایل 91) وبهت دوستانه هشدارهایی داده واز اسم ورسم منم خبر دارد... حرفت را که قبول کردم وبعد ازان ماجرا بکلی همه چی قطع شد ولی راستش رابگو درست بود یابرای اینکه از دستم خلاص شوی این را گفتی ؟
برچسب:
نویسنده: کیانوش مقدم