خرید بک لینک
روزها کلافه میشوم چقدر کاروچقدر خستگی روزانه به روی شانه هایم فشار می آورد هجوم فکرهای آشفته ،پدر کلمه ناب زندگی کسی که جوانی اش را به پای جوانه زدنم ریخت،هرکسی قصه زندگی جداگانه ای برای خود دارند منم همینجور...

اکنون که همگیمان از کنارش به سمت وسویی رفته ایم و اکنون میبایست راحت به زندگی روزمره شان ادامه بدهند ،یکباره درگیر بیماری سرسختی به نام سرطان میشوند،روز اول از شنیدنش لرزه براندامم افتاد وچقدر به همگیمان سخت گذشت ،امروز که میبینمش چقدر لاغر شده چقدر این مواد شیمیایی اورا خمیده کرده ،ای خدا تحمل این درد چقدر دشوار است ،روزهایی که کنارش میروم باید مواظب باشم حرفی نزنم ،صدایم را بلند نکنم که خدایی نکرده بهم بریزد ،چه روزهایی بود که قدر لحظه باهم بودن را نمیدانستم روزهایی که بی اختیار مینشستم وحرف میزدم واو خم به ابرو نمیاورد اما اکنون باید حرفهایم را دردلم خفه کنم ، به ظاهر باید خوشحالی کرد خنده الکی ،13 امسال همراه هیچکداممان نیامد چون تحمل نداشت.

چقدر غریب ...

این بار بی مهابا اشک میریخت برای همدردان خودش که روزهای اخرشان را سپری میکردند وچقدر یاداوریش برایش سخت بود ، پدر جان خوب میشوی قدری تحمل کن این درد تمام شدنی است طاقت بیاور وصبور باش همه ما منتظر معجزه هستیم...

انشاالله

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۶ساعت 12:29 توسط هستی |

برچسب: نویسنده: کیانوش مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 16:56

صفحه بندی