اکنون که همگیمان از کنارش به سمت وسویی رفته ایم و اکنون میبایست راحت به زندگی روزمره شان ادامه بدهند ،یکباره درگیر بیماری سرسختی به نام سرطان میشوند،روز اول از شنیدنش لرزه براندامم افتاد وچقدر به همگیمان سخت گذشت ،امروز که میبینمش چقدر لاغر شده چقدر این مواد شیمیایی اورا خمیده کرده ،ای خدا تحمل این درد چقدر دشوار است ،روزهایی که کنارش میروم باید مواظب باشم حرفی نزنم ،صدایم را بلند نکنم که خدایی نکرده بهم بریزد ،چه روزهایی بود که قدر لحظه باهم بودن را نمیدانستم روزهایی که بی اختیار مینشستم وحرف میزدم واو خم به ابرو نمیاورد اما اکنون باید حرفهایم را دردلم خفه کنم ، به ظاهر باید خوشحالی کرد خنده الکی ،13 امسال همراه هیچکداممان نیامد چون تحمل نداشت.
چقدر غریب ...
این بار بی مهابا اشک میریخت برای همدردان خودش که روزهای اخرشان را سپری میکردند وچقدر یاداوریش برایش سخت بود ، پدر جان خوب میشوی قدری تحمل کن این درد تمام شدنی است طاقت بیاور وصبور باش همه ما منتظر معجزه هستیم...
انشاالله
برچسب:
نویسنده: کیانوش مقدم