تاریخ تولدش رامرور میکردم برای اینکه تمام احساسم را به اونشان دهم وباهزار ذوق وشوق برایش هديه اي خریدم میدانم که خوش سلیقه گی نکردم برای اینکه تنهایی از یه جایی به شهر اوبیایم وتازه روزش راقشنگ بیاد دارم بارانی چقدر روز زیبایی بود ،بعد ازاینکه برایش هدیه ناقابلی خریدم تماس گرفتم اومد ومن توماشین تقدیمش کردم ( هديه را توتعطيلات عيد دادم اخه قرار بود 15 زرند بره وهمينطورم شد، شب 15 فروردين ساعت 00:00 ،تماس گرفتم ومتن شعري را كه برايش خواندم واز ساعت 6 صبح تا اخر شب به تعداد سنش 29 هريه ساعتي برايش اس ميكردم ودر اخر زمانها راتقسيم تا اينكه به اتمام رسيد ، چقدركيف ميكردم ... )خیلی خوشحال بودم چه روز زیبا ودوست داشتنی بود،میگویند باهرکه عاشق باشی همرنگ اومیشوی درست است من بیش از اندازه رمان دوست داشتم،شعرهای غزل که روح واحساسمان را به آرامش میرساند بیشتر ولی از زمانی که او را شناختم بیشتراز قبل شعرمیخواندم وچقدر حضش را میبردم ... خاطرات باهم بودنمان خیلی زیاد است ولی تلخی ناکام بودنمان همه را در گلو میبراند.
حکایت این باهم بودنمان چه بود...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 8:3 توسط هستی |
برچسب:
نویسنده: کیانوش مقدم
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 16:56