
روزها کلافه میشوم چقدر کاروچقدر خستگی روزانه به روی شانه هایم فشار می آورد هجوم فکرهای آشفته ،پدر کلمه ناب زندگی کسی که جوانی اش را به پای جوانه زدنم ریخت،هرکسی قصه زندگی جداگانه ای برای خود دارند منم همینجور... اکنون که همگیمان از کنارش به سمت وسویی رفته ایم و اکنون میبایست راحت به زندگی روزمره شان...
ادامه مطلب
شب 21 شب تلخی بود تو حال وهوای خودم بودم وبدلایلی توخونه خیلی شب تلخی بود ولی گذشت در همین حین که داشتم دعای جوشن میخوندم یه دفعه صدای هشدار پیام به گوشم خورد گوشیم برداشتم دیدم که وااااااااااااااااااای خدای من ... خوشحالم کردی خیلی زیاد کمی آروم گرفتم. هرچند میدونی باز برای شفای بابام دعا کن . بابت...
ادامه مطلب
تواین چند روز خوابهایی میدیدم که شما حضور داشتید.دستم به نوشتن نمیرفت.خیلی دلم میخواست بنویسم ولی نمیتونسم. دیروز بعداز کارم داشتم مثله روال هرروزه میرفتم دنبال دخترم. توحال خودم بودم که از چند متری دم دمای تاریکی هواهم بود دونفرداشتند زمینی را متر میکردند ازدور یهو حسی بهم گفت خودش تازه قشنگم مشخص نبود حسم درست بود تا دوقدمیش که رسیدم سلام کردم ....م خوشحالم که دیدمت وقتی از کنارت گذشتم بغص سنگینی همراهم بود .خدایا کمکم کن ..خیلی دلم تنگ شده بود وقتی دیدمت جان تازه ای گرفتم....
ادامه مطلب