دلنوشته من به پدرم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
روزها کلافه میشوم چقدر کاروچقدر خستگی روزانه به روی شانه هایم فشار می آورد هجوم فکرهای آشفته ،پدر کلمه ناب زندگی کسی که جوانی اش را به پای جوانه زدنم ریخت،هرکسی قصه زندگی جداگانه ای برای خود دارند منم همینجور... اکنون که همگیمان از کنارش به سمت وسویی رفته ایم و اکنون میبایست راحت به زندگی روزمره شان
روراست... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
یک روز می رسد با خودت قرار می گذاریخودت را می بری یک دل سیر می گردانیاندازه ی تمام سال هایی که با خودت نبودی برای خودت وقت می گذاریدست خودت را میگیری می روی یک کافهبرای خودت دو فنجان قهوه سفارش می دهیتلخ تلخ تلخشروع می کنی به حرف های جدی زدنگذشته چه بوده ، حال چگونه میگذرد و از خودت در آینده چه
بدنبال بهانه - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
چندوقتی بود که میخواستم مطلبی بزارم ولی بهونه ای وجود نداشت تاینکه امروز بوجود آمد. بقول خودش که میگه میخواستم تماس بگیرم ولی جور نمیشد شامل حال منم می شد،روزها میخواستم مطلبی که خوشایند دلم باشه را بزارم ولی جور نمیشد.خلاصه امروز طلسم تماس شکسته شد البته خیلی دل دل کردم تا اینکه گوشی را برداشته وشم
خان هفتم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
سلام ،حلول ماه مبارک رمضان به همه تبریک میگم (التماس دعای فراوووووووووووووووووووون) وقتی اسم خان هفتم به میون میاد یه جورایی بنظر میرسه که همه چی حله ولی برای من کاملا برعکس بود. خرداد هم برایم غم دارد وهم شادی غمش برای از دست دادن توست اما شادیش برای متولد شدن دخترم . فروردین شیرین ترین ماه برایم ب
شب قدر - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
شب 21 شب تلخی بود تو حال وهوای خودم بودم وبدلایلی توخونه خیلی شب تلخی بود ولی گذشت در همین حین که داشتم دعای جوشن میخوندم یه دفعه صدای هشدار پیام به گوشم خورد گوشیم برداشتم دیدم که وااااااااااااااااااای خدای من ... خوشحالم کردی خیلی زیاد کمی آروم گرفتم. هرچند میدونی باز برای شفای بابام دعا کن . بابت
تماس - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
امروز باکلی کار همش تویادم بودی تااینکه زنگت زدم هنوزم به راحتی که باید باشم نبودم میدونم پیش نیم خیس عرق شده بود نمیدونم خجالت بود یا اینکه شرمنده گی .جالب اینجاست که وقتی تصمیم میگیرم تماس داشته باشم کلی برای خودم حرف ردیف میکنم که بهت بزنم ولی کلمه اول و که میگی همه حرفام یادم میره فقط میشم سرتاپ
دلم خیلی گرفته - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
سلام.عیدت مبارک روزگاربر آدمیت چیره میگردد,انسان بودن یاماندن چقدر سخت ودشواراست ,انتخاب اینکه بدباشی یاخوب باشی حتی اگر بد باشند چقدر جانکاه است...روزهایی برعمرخود میبینی که فکرشم نمیکردی ,بعضی مواقع ازهمان که میترسیدی به سرت می آید.خواب به چشمانم نمی آید چه کرده ای باخود ازهمه بریدم روزگارغریبی اس
96.04.24 - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
تولدت با تولد اقا یه روز شد محمد متین گلم تولدت مبارک خداوندتورا به ماهدیه داد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 4:21 توسط هستی |
تقدیروسرنوشت - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:56
در این تقدیر چه حکمتی نهفته است... این سوال رابارها از خودم میپرسم؟؟؟؟؟ تنبیه سختی است!!!خدا خودش هم میداند. دنیای عجیبی است ,هرچه بیشتر سکوت کنی بیشتر رنجیده میشوی + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:18 توسط هستی |
دیدار - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 3:35
تواین چند روز خوابهایی میدیدم که شما حضور داشتید.دستم به نوشتن نمیرفت.خیلی دلم میخواست بنویسم ولی نمیتونسم. دیروز بعداز کارم داشتم مثله روال هرروزه میرفتم دنبال دخترم. توحال خودم بودم که از چند متری دم دمای تاریکی هواهم بود دونفرداشتند زمینی را متر میکردند ازدور یهو حسی بهم گفت خودش تازه قشنگم مشخص ...
چه خیال وهمی - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 10:08
نمیدانم چه بگوییم ،حرفهایم قلمبه شده اند ولی کو گوش شنوا زمانی هست که ادم دنبال یکی واسه درد ودل میگرده ولی اون زمان هیچکس نیست که به حرفات گوش کنه حتی کسی که میگه کاری داشتی بگو. اگه از مرگ نمیترسیدم حتما حتما دعا میکردم که بمیرم اخه خودم دارم از دست خودم دیوونه میشم نمیدونم چم شده . دوستمم که درگی...
خان چهارم - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 10:07
نمیتونم ادامه را بنویسم زمانی می ایم که قادر باشم برای خودم ودلم بنویسم ادامه خانها موکول به وقت مناسب میشود.
خان اول - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
شنيديد كه براي به هدف رسيدن ميگن بايد 7خان پشت سربگذاري ... هرچند كه ناخواسته وارد خان اول شدم وتا تهش رفته وبرگشتم . هفته قبل يكي از دوستان اومد واسه ثبت نام كار گروهي وااااااااااااااااااااااااااااااااي چقدر زود گذشت سال 90 كجا وسال 95 كجاااااااااااااااااااااااااااا خدايا انگار همين ديروز بود باورش...
دلم هواتوكرده... - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ …. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ …! ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﻰ ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ ! ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ و کپی میکنند ﻭ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ !
غروب دلگیر - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
دیروز عصر دوستم که خیلی هم باهم جیک وپیک داریم اومد خونه ،اون از عشقش برام تعریف میکرد واتفاقاتی که براش افتاده دست خودم نبود کشیده شدم به چند سال قبل بش گفتم باید پاش وایسی اگرنه نابود میشی میفهمی نابود درسته کسی از ظاهرت هیچی نمیفهمه اماخودت که داری ذره ذره اب میشی ،به خودش گفتم انشاالله که بهم بر...
نکته - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
سلام بانظراتت خوشحالم میکنی اگه خاطره ای داری برام بنویس خوشحال میشم بشی نويسنده دوم این وبلاگ البته اگه دوست داشتی .
خییییییییییییییییییییییییییلی خوشحال شدم خیییییییییییییییییییییلی - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
دیروز دوستم زنگم زد کلی برام تعریف کرد از اومدنش به محل کارش اما با آب وتاب چقدرم چسبید شب رفتم خونشون چقدر خوشحال بود یکی از اقوام عشقش خبر اورده که قراره بعد عید قربون بفرستن.. چقدر خوب شب که نتونستم خوشحالیمو ابراز کنم اسماجان خیلی خوشحالم انشاالله که خبر موثقه دیگه خدا داره جواب صبرتو میده خدایا...
پي نوشت نظرات اقاي .... - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
هرچند كه پي نوشت را بايد در پايان همان پست نوشته شود ،ولي خوب اينجوري دوست داشتم.. پي نوشت نظراتي كه اقاي "...." خان ميگذارند دريكي از پستهايم برايت نوشتم كه دوست دارم نويسنده دوم بشي يا حداقل حرفي يا خاطره اي داري را برام تو نظرات بزاري اما جوابي ندادي در ثاني نظراتت زيباست برايش هزارن حرف دارم وبع...
وصالت مبارك - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
مبارك مبارك ...
مراسم نشون برون - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:22
شب جمعه به دعوت دوستم وخانوادش والبت اقاشون ()اره خب ديگه شدند همسريه همديگه مردم شانس دارن () ،دلخورنشو شوخي كردم به قول خودش حق به حق دار رسيد ماهم كه حقمون نبود نرسيديم...بالاخره جمعه شب خونه دوستم رفتيم وبعد يه ساعت خانواده اقا تشريف آوردند.خانواده دوستم سنگ تمام گذاشتند .خانواده اقاهم كلي عروسو...

برچسب‌های مرتبط

دیدار سیر گیتی | دیدار محمودی | دیدار به انگلیسی | دیدار دوست | دیدار شد میسر و | دیدار به قیامت | دیدار با | دیدار تو | دیدار در شب | خان چهارم رستم